
گورستان خاطره ها
حیدر
الهم صل علی محمد و آل محمد چند شب پیش با دوستم رفته بودم رستوان.... روبروی ميز ما یه دختر پسر نشسته بودن که پسره پشتش به ميز ما بود،معلوم بود با هم دوست هستند،اتفاقی چشمم به چشمه دختره افتاد.... قشنگ معلوم بود پسره عاشقه دخترست،دختره شروع کرد به آمار دادن،سرمو انداختم پایین....دفعه بعدی تحریک شدم با نگاه بازی کردیم. خلاصه یه کاغذ برداشتمو به دختره علامت دادم! با نگاهش قبول کرد! http://tabriz-patoogh.blogfa.com/ بلند شدن پسره جلو رفت که حساب کنه دختره به میز ما رسید دستشو دراز کرد کاغذ رو گرفت براش نوشته بودم ..... ..... خیـــــــلی پستی که خدا یار من است روزي تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم. شغلم را دوستانم را، مذهبم را زندگي ام را ! به جنگلي رفتم تا براي آخرين بار با خدا صحبت كنم. به خدا گفتم : آيا مي تواني دليلي براي ادامه زندگي برايم بياوري؟ او گفت :آيادرخت سرخس و بامبو را مي بيني؟ فرمود : هنگامي كه درخت بامبو و سرخس راآفريدم، به خوبي ازآنها مراقبت نمودم. به آنها نور و غذاي كافي دادم. دير زماني نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا گرفت اما از بامبو خبري نبود. من از او قطع اميد نكردم. در دومين سال سرخسها بيشتر رشد كردند و زيبايي خيره كننده اي به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبري نبود . من بامبوها را رها نكردم. در سالهاي سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند. اما من باز از آنها قطع اميد نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكي از بامبو نمايان شد. در مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بيش از30 متر رسيد. 5 سال طول كشيده بود تا ريشه هاي بامبو به اندازه كافي قوي شوند. ريشه هايي كه بامبو را قوي مي ساختند و آنچه را براي زندگي به آن نياز داشت را فراهم مي كردند. خداوند در ادامه فرمود: آيا مي داني در تمامي اين سالها كه تو درگير مبارزه با سختيها و مشكلات بودي در حقيقت ريشه هايت را مستحكم مي ساختي . من در تمامي اين مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبو ها را رها نكردم. هرگز خودت را با ديگران مقايسه نكن، بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به زيبايي جنگل كمك مي كنند. زمان تو نيز فرا خواهد رسيد تو نيز رشد مي كني و قد مي كشي! . نسیم دانه را از دوش مورچه انداخت.مورچه دوباره دانه را بر دوشش گذاشت و به خدا گفت:گاهی یادم میرود که هستی. کاش بیشتر نسیم میوزید.... مگر اینکه خلافش ثابت بشه دیوونتم
دیگر عشق نمی خواهم. دیگر درد نمی خواهم. تو قلب مرا بگیر. تو عشق مرا بگیر. تو جان مرا بگیر. فقط بگذار خاطره ای در ذهن خدایی تو بمانم و از این جهان مادی رخت بربندم. خدایا تو می دانی که قلب من سرشار از مهر و محبت است و همه ی مخلوقات تو را به شدت دوست می دارم و در بعضی از حالات این دوستی به درجه ی عشق و پرستش می رسد. تو می دانی که احتیاج دارم که عشق بورزم و بپرستم و چه بسا که به محبوب هایی تا درجه پرستش عشق ورزیده ام. اما هر وقت که عشق من به کسی یا به چیزی به درجه ی پرستش رسیده است تو آن را از من گرفته ای تا کسی را و چیزی را به جای تو معبود خود نکنم. ای خدای بزرگ تو را شکر می کنم که با تجربه های سخت و تلخ و ضربه های قاطع و شکننده قلب مرا از خطرناک ترین گمراهی ها نجات دادی و این آتشکده ی مقدس را فقط جایگاه خود کردی... خدایا...... خدایا هرکسی به دنبال گمشده ی خود می رود. هرکسی برای نجات خود راهی می اندیشد. هرکسی به امیدی و آرزویی زندگی می کند. امامن امید و آرزویی ندارم جز تو گمشده ای نمی شناسم و جزتو راه نجاتی نمی یابم. همه را فراموش می کنم. همه ی دنیا را پشت سر می گذارم. یکه و تنها به سوی تو می آیم و دست نیاز فقط به سوی تو دراز می کنم. خدایا می خواهم با تو تنها باشم. می خواهم از همه چیز چشم بپوشم. می خواهم جز تو محبوبی و معبودی نداشته باشم. خوش دارم که در زیر این آسمان سیاه کسی جز تو از من نداند. کسی جز تو نیاز مرا نشنود. کسی جز تو مرگ مرا نبیند. معذرت میخوام من یه مدت نبودم امانویسنده هام هستن آخه دارم واسه کنکور میخونم(میخورم) پسر به پدرش گفت بابا بیا با هم بازی کنیم پدر یک عکس از جهان داشت پاره کرد گفت برو این عکس رو درست کن پسر پس از مدتی عکس را درست کرد و برگشت به پدرش داد پدرش گفت تو نقشه جهان را از کجا یاد گرفتی چطور درستش کردی؟ پسر گفت من ادمهای ژشت عکس را درست کردم وقتی ادمها درست شوند جهان درست میشود دلربای تو یه روزی یه مرده نشسته بوده و داشته روزنامه اش رو می خونده که زنش یهو ماهی تابه رو می کوبه تو سرش!
نه در آن بالاها !
مهربان، خوب، قشنگ ...
چهره اش نورانیست
گاه گاهی سخنی می گوید،
با دل کوچک من،
ساده تر از سخن ساده من
او مرا می فهمد !
او مرا می خواند،
او مرا می خواهد،
او همه درد مرا می داند ...
یاد او ذکر من است، در غم و در شادی
چون به غم می نگرم،
آن زمان رقص کنان می خندم ...
که خدا در همه جا یاد من است
او خدایست که همواره مرا می خواهد
او مرا می خواند
او همه درد مرا می داند
از خداوند چیزی برایت میخواهم که جز خدا در باور
گاهی گمان نمیکنی ولی میشود ، گاهی نمی
گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست! گاهی نگفته
گاهی گدای گدایی و بخت یار نیست! گاهی تمام
ساعتها را بگذارید بخوابند! بیهوده زیستن را نیاز به
مشکلات ، انسانهای بزرگ را متعالی می سازد و
خدایا،به من توفیق تلاش در شکست،صبر در
جهاد بی سلاح،کار بی پاداش،فداکاری در
خدمت بی نان،ایمان بی ریا،خوبی بی نمود،مناعت
تنهایی در انبوه جمعیت،و دوست داشتن بی آنکه
بغض بزرگترین نوع اعتراض در برابر آدم هاست اگر
التماسه.
زخمی بر پهلویم هست روزگار نمک می پاشد و من
همه گمان میکنند که من میرقصم.
نامم را پدرم انتخاب کرد ، نام خانوادگی ام را یکی
راهم را خودم انتخاب می کنم.
دلی که ازبی کسی تنها است،هرکس
به دکتر شریعتی گفتند استاد سیگار طول زندگی
دکتر در جواب گفتند من به عرض زندگی فکر
در دشمنی دورنگی نیست ، کاش دوستانم هم در
چون دشمنان بی ریا بودند.
خیلی اوقات آدم از آن دسته از چیزهای بد دیگران
که در خودش وجود دارد.
و جواب او مرا شگفت زده كرد.
پاسخ دادم :بلي.
از او پرسيدم : من چقدر قد مي كشم
در پاسخ از من پرسيد : بامبو چقدر رشد مي كند؟
جواب دادم : هر چقدر كه بتواند .
الف:این ماجرای واقعی در مورد شخصی به نام نظرعلی طالقانی است که در زمان ناصرالدین شاه طلبه ای در مدرسه مروی تهران بود و از آن طلبه های فقیر بود. آن قدر فقیر بود که شب ها می رفت دور و بر حجره های طلبه ها می گشت و از توی باقیمانده غذاهای آن ها چیزی برای خوردن پیدا می کرد.یک روز نظرعلی به ذهنش می رسد که برای خدا نامه ای بنویسد.نامه ی او در موزه ی گلستان تهران تحت عنوان "نامه ای به خدا" نگهداری می شود.
مضمون این نامه :
او نامه را پنجشنبه در مسجد می ذاره. صبح جمعه ناصرالدین شاه با درباری ها می خواسته به شکار بره. کاروان او ازجلوی مسجد می گذشته، از آن جا که به قول پروین اعتصامی
"نقش هستی نقشی از ایوان ماست آب و باد وخاک سرگردان ماست"
ناگهان به اذن خدا یک بادتندی شروع به وزیدن می کنه نامه ی نظرعلی را روی پای ناصرالدین شاه می اندازه. ناصرالدین شاه نامه را می خواند و دستور می دهد که کاروان به کاخ برگردد. او یک پیک به مدرسه ی مروی می فرستد، و نظرعلی را به کاخ فرا می خواند. وقتی نظرعلی را به کاخ آوردند ،دستور می دهد همه وزرایش جمع شوند و می گوید:نامه ای که برای خدا نوشته بودند، ایشان به ما حواله فرمودند.پس ما باید انجامش دهیم و دستور می دهد همه ی خواسته های نظرعلی یک به یک اجراء شود!

می نویسم
می خوانم و فریاد می زنم
همیشه دوستت دارم
اما حیف که
دوست داشتن همیشه کافی نیست......
بی تو دیگه نمی تونم
ذره ذره تموم شدم
ای بی وفا ای مهربون
تو رفتی و تنها شدم
حالا می گم بیا ولی
انگار دیگه نمی تونی
یکی دیگست تو زندگیت
اینو از قلبت شنیدم
می دونی گریه می کنم
شبا یرای عشق تو؟
نمی رسم یه تو ولی داد می زنم دیوونتم
خب چکار کنم دیگه.خلاصه واسم دعا کنید. دوستون دارم عیدتون هم مبارک![]()
![]()
مرده می گه: برا چی این کار رو کردی؟
زنش جواب می ده: به خاطر این زدمت که تو جیب شلوارت یه تکه کاغذ پیدا کردم که توش اسم جنى (یه دختر) نوشته شده بود…
مرده می گه: وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه اسب دوانی رفته بودم اسبی که روش شرط بندی کردم اسمش جنی بود.
زنش معذرت خواهی می کنه و می ره به کارای خونه برسه.
سه روز بعد، مرد داشت تلویزین تماشا می کرد که زنش این بار با یه قابلمه ی بزرگتر می کوبه تو سرش به طوری که مرده تقریبا بیهوش می شه.
مرد وقتی به خودش میاد می پرسه این بار برای چی منو زدی؟
زنش جواب می ده: آخه اسبت زنگ زده بود!














